چه خلوت خوشی دارد این گوشهی قشنگ! باد از عطر علف، بیهوش هوا از عیش آسمان، آبی و ذهن روشن هیزم که گرمِ گرم ... از خیال جنگل افرا و صنوبر است. ... چه بوی خوشی میآید از حواشی این پونهزار! باید آنجا آن دوردستِ کمی مانده به رود باران باشد، یک جادهی خیس نقرهپوش آنجا پیچیدهی نم و نی پر از نقش پای پرنده و آهوست آنجا بادهای از شمال آمده دارند رمههای سراسیمهی مه را به جانب درههای پنج و نیم غروب میبرند! ... و من که بدم میآید این لحظه فقط شاعر باشم دوستان دورِ جنگل صنوبر و افرا ... دیر کردهاند، چوبدست پیرمرد را برمیدارم راه میافتم ...